جدیدا به هر دختری که به نظرم خوشگل بیاد لبخند میزنم. برام مهم نیست که آشنا باشه یا نباشه. یه فروشنده، یه صندوقدار، یه کارمند بانک، غرق آرایش با موهای مش شده یا توی یک لباس فرمِ ساده.
دخترا می تونن دوست داشتنی باشن خیلی وقتا. می تونن منطقی باشن. فقط باید در مقابلشون صبر کرد. بزرگترین ایراد دخترا اینه که فراموش می کنن از آی کیوشون به موقع استفاده کنن. باید به اونا فرصت داد تا یاد بگیرن و عاقلانه رفتار کنن.
باید بدون خستگی با اونا زندگی کرد. به بحث تکراری و بسیار معروف انواع پرده ی بکارت گوش داد و برای سِت شدن لباسهاشون نظر داد.
برای یه دوست دختر باید خیلی بیشتر از یه دوست پسر مایه گذاشت. دخترا باید احساس امنیت کنن، احساس صمیمیت کنن تا بتونن یک دوست واقعی باشن.اونا باید مطمئن بشن که به هیچ وجه خسته کننده نیستن. و برعکس کاملا دوست داشتنی اند.
اونوقت حتی برای نیاز های جنسی هم می شه روشون حساب کرد.
اتاقمو مرتب کردم. چند تا قفسه به کتابخونه ام اضافه کردم و همه ی کتابامو بر اساس اندازه، توش چیدم.
نظم بهم قدرت می ده که صبور باشم.
که با حوصله منتظر آینده باشم.
که قسمتی از وقتمو صرف کنم برای مرتب کردن .
برای چیدن.
برای جمع کردن.
و این بهم کمک می کنه که گذشت زمان رو حس نکنم.
خوش به حالم.
فکر کنم باید جشن بگیرم.
پسری که براش می مردم با دختری که عاشقش بودم ازدواج کرد.
حتما با هم خیلی تفاهم داشتن!
حتما براشون جالبه که یک نفر "دوطرفه" عاشق شده بود.
شاید از اون آدم چند تا خاطره برای هم تعریف کنن.
و آخرش به هم نگاه کنن و یکیشون بپرسه:
" راستی الان کجاست؟ازش خبری نداری؟"
و برای تنوع موضوع صحبت رو عوض کنن.
پاشم یه جشنِ حسابی بگیرم.
اونا آدرس منو نداشتن و گرنه حتما دعوتم می کردن . دوطرفه!
آخرین باری که بهم زنگ زدی بدجوری به هم ریخته بودی. گفتی " به این ترانه های جدید که گوش می دم یادِ خودم می یفتم."
چیز عجیبی نبود.حال و روز خیلی از شاعرای این دوره،حال و روز کسیه که شکست خورده و بدجوری حالش گرفته شده.
باهام حرف می زدی و من از اینور خط بغضمو نگه داشته بودم. گفتی که خواب دیدی داری وضع حمل می کنی و به شدت درد می کشی. بهت گفتم ای بابا! این که تعبیر خیلی خوبی داره!
همینجوری این حرفو زدم.من از تعبیر خواب هیچی نمی دونستم.اما تو خوشحال شدی. گفتی که از صحبت کردن با من انرژی گرفتی.گفتی که امیدوار شدی.و خداحافظی کردی.نگفتی برای همیشه میری. اما رفتی.
آفتاب بهار روی موهام راه می ره و من می تونم حِسش کنم.
موهام زیر بارون خیس می شه و چقدر کیف داره!
من اینا رو دوست دارم.
بوی گلهای یاس و خاک نم دار حشریم می کنه.
و انگار قلبم می خواد از جا کنده بشه.
چقدر این روزا رو دوست دارم!
رها وقتی با عروسکهاش بازی می کنه عروسک سیاهه یا کتک می خوره یا باید بگه ببخشید یا باید برای بقیه آشپزی کنه. رها تعریف می کرد که یک شب عروسک سیاهه (که اسم هم نداره) اومده به خوابش. گریه کرده و بهش گفته "باهام مهربون باش" من به رها گفتم "خب تو هم باهاش یک کمی مهربون تر باش" اون گفت" چقدر ساده ای! عروسکا که حرف
نمی زنن. اون فقط یک خواب بود"
جدیداً همش تکرار می کنی:
" باید یه فکری بکنیم این وضع تا کی می خواد طول بکشه؟"
می دونم که تازگیا دیگه برات جذابیت ندارم.
دیگه منتظرم نیستی . می دونم.
می دونم که از آخرین باری که کنار هم خوابیدیم خیلی وقت می گذره.
خیلی وقته یک کلمه حرفِ راست بهم نگفتی . می دونم.
اسمتو با پسوند "جون" توی گوشیم سیو کرده بودم.
امروز اون پسوند رو حذف کردم.
تو هم دیگه به نظرم دوست داشتنی نیستی.
امیر حسین توی ماتیز کوچولوی سبزش نشسته بود و منم کنارش. داشت گریه می کرد. صورتشو ازم برگردوند اما من فهمیدم. گریه ی پسرا رو تا حالا چند بار دیدم. یه جورِ نازیه. معصومانه است. اما در مورد دخترا نمی شه به راحتی قضاوت کرد. منظورم اینه که یه رذالتی توی وجود دخترا هست که همیشه باید در نظر گرفتش. جدا از این حرفای آپارتایدی، دلم واسه امیر حسین خیلی سوخت. شبیه یک برّه ی کوچولو شده بود. نازی.
این آه و ناله کردن بین موزیک های جدید چه مفهومی داره که این همه وقته مد شده؟
فکر کنم هنر داره رسماْ به گه کشیده می شه...
اون پسربچه نشسته بود کنار خیابون و دستمال کاغذی می فروخت.
من و بقیه از کنارش رد می شدیم و به فکر سِت کردن لباسامون بودیم.
مرده شور این دنیای سرمایه داری رو ببرن!